فکری برای کم کردن تعطیلات کنید
31 بازدید
تاریخ ارائه : 1/20/2014 1:33:00 PM
موضوع: اخلاق و عرفان

بیانات رهبر معظم انقلاب

قبل از شروع درس خارج فقه دوشنبه80/6/19

 بسم اللّه الرحمن الرحیم

امروز روز شروع درس است و البته دیر هنگام، متأسفانه تعطیلى درس‏ها در حوزه ‏هاى علمیه بیش از اندازه‏اى است که به ‏آن احتیاج هست، اى کاش مسئولان حوزه‏ هاى علمیه و مدّرسان درس‏هاى بزرگ و عمده، متفقاً و مشترکاً، فکرى براى کم ‏کردن تعطیلات بکنند؛ تا در سال تحصیلى، طلاب و علاقمندان به تحصیل این فرصت را پیدا کنند که از وقت خودشان، ‏حداکثر استفاده را بنمایند.

مطلبى را که امروز مقدمتاً، عرض مى‏کنم تا بعداً مطلب خود را شروع کنیم، یک نکته است و آن ‏این که:‏ ‏ وظیفه عمومى حوزه‏ ها و وظیفه یکایک افراد و فضلا در حوزه‏هاى مختلف و همچنین علما و روحانیون آگاه و روشنفکر ‏و فاضل که در سراسر کشور هستند وظیفه‏ شان امروز این است که فکر اساسى و نظریه بنیادى مربوط به جمهورى ‏اسلامى را که همان نظریه حاکمیت اسلام در همه امور زندگى و حیات بشرى است با استدلال و منطق، با ملاحظه جوانب ‏گوناگون این مسأله تبیین کنند.‏ ‏

 این طور به نظر برسد که این مسأله جزء واضحات و مسلّمات است، البته در عرف دین و براى کسى که با مبانى ‏اسلامى، آشنا باشد،مسأله همین است. حاکمیت دین در همه امور زندگى - و نه تنها بر دل و جان انسان و نه فقط بر اعمال ‏شخصى انسان بلکه بر سرتاسر زندگى انسان - از مسلّمات همه ادیان الهى است، نه فقط دین مقّدس اسلام؛ لذا شما در قرآن ‏ملاحظه مى‏کنید که انبیاء عظام الهى با حکومت‏ها و قدرت‏ها و طواغیت و مترفین و مسلطین بر امور جامعه، مبارزه ‏مى‏ کردند.‏ ‏ اوّلین دشمنان انبیاء همان کسانى بودند که در سرنوشت جامعه، نقش داشتند اگر دین فقط براى این بود که در اعماق روح ‏و زوایاى خلوت خانه ‏ها و معابد، مورد استفاده قرار بگیرد، مخالفت مترفین لازم نبود آنها چرا مخالفت مى‏کردند؟ باید اوّلین ‏کسانى که مخالفت مى‏ کردند متعبدّین و متدیّنین، بودند پس چرا قرآن مى‏ فرماید: «وَما ارسَلنا فی قریةٍ مِن نَذیرٍ الاّ قال ‏مترفوها، اِنّا بما أُرسلتم به کافِرون». چرا «مترِفون» اول مقابله مى‏کردند، چرا سلاطین و قدرتمندان و سیاسیون، در ‏مرتبه اوّل با انبیاء مبارزه مى‏کردند و توده مردم را هم آنها تحریک به مخالفت مى‏ کردند؟

این جز این نیست که انبیاء در ‏هر جامعه‏اى به یک نظم اجتماعى نوین غیر از نظم حاکم بر جامعه دعوت مى‏کردند. نظم اجتماعى همان است که ‏حکومت‏ها مظهر آن هستند، نظام‏هاى سیاسى و اجتماعى نمودارهاى آن هستند. انبیاء با اساس رژیم‏هاى حاکم بر جامعه ‏طاغوتى، مخالف و به آن معترض بودند؛ لذا مجبور بودند که مبارزه کنند و گاه لشگرکشى کنند و در آیات و روایات ‏نشانه‏ هایى از آن هست، و آمده است که: «اوّل مَن قاتل فی سبیل الله ابراهیم.» جنگ در راه خدا را اوّلین بار ابراهیم(ع) ‏شروع کرد و این غیر از مبارزه با بت‏پرستى و شکستن بت‏ها است که در زمان جوانى آن حضرت، اتفاق افتاده است. در ‏اسلام هم معلوم است که پیامبراکرم(ص) اوّلین کارى که کردند تشکیل حکومت بود و اداره امور جامعه را بدست گرفتند. و ‏هیچکس از مسلمان‏ها غیر از این به ذهنش نیامده و این از مسلّمات است.‏ ‏ البته در طول قرنها به طور عملى بین دستگاه سیاسى و دستگاه دینى فاصله افتاده بود، این فاصله‏ ها بر حسب ‏افزون ‏طلبى‏ هاى حکومت‏ها و طغیان‏گریهاى مسلطین بر اداره امور جامعه، امرى طبیعى بود. آنها نمى ‏توانستند مبانى دینى ‏را رعایت کنند، خودشان اوّلین متخلّف بودند. البته تظاهر به دین دارى مى‏ کردند ولى پاى آن نمى‏ ایستادند؛ لذا دستگاه دین ‏از دستگاه دولت جدا شد، امر امامت و ولایت در همان قرن اوّل اسلام تبدیل به سلطنت شد، که این مسئله در روایات و ‏تاریخ اسلامى و کلمات صحابه از مسلّمات است.‏ ‏ در قرنهاى اخیر هم در اروپا دستگاه کلیسا چند قرن بر سیاست و حکومت‏ها نفوذ داشت با آن وضع ارتجاعى و بینشهاى ‏غلط و تنگ و باطل و تعقیب علما و دانشمندان و مخالفت با هر فکر نو و تازه؛ لذا اروپائیان تِز جدایى دین از سیاست را ‏تعقیب کردند. گفتند اصلاً باید کلا دین را کنار گذارد حکومت به کلّ از دین جداست، حکومت یک امر زمینى است و ربطى ‏به دین و مبانى آن ندارد. این فکر اروپایى‏ ها بود آن هم ناشى از وضع دین و دولت در اروپا، که اگر کسى نگاه کند به ‏اوضاع دین در قرون وسطى‏ مى‏بیند که چه وضعیت اسفبارى در آنجا حاکم بوده است. بعداً هم این فکر را در داخل ‏کشورهاى اسلامى آورده‏ اند، چون دیدند آنچه که ممکن است مقابل استعمار ـ که در قرن نوزدهم در اوج خود قرار داشت ‏و کشورهاى اسلامى را نیز گرفته بود ـ مقاومت کند فکر دین و انگیزه دینى بود. که این مطلب را در هند، عراق و در ‏ایران به شکلهاى گوناگون دیدند، و نیز در بعضى کشورهاى عربى در شمال آفریقا. بدین جهت بود که این فکر را در بین ‏روشنفکران اسلامى رواج دادند که اصلاً دین از حکومت جدا است. روشنفکران اسلامى مثل سید جمال الدین و شاگردان او ‏و علمایى در هند و ایران و عراق با این تز مخالفت کردند، صد سال یا بیشتر این مبارزه فکرى ادامه یافت. بعدا هم که ‏نهضت اسلامى شروع شد و امام بزرگوار با آن فکر متین و منطقى و مبانى فقهى روشن این مسئله را تمام کرده، کار به ‏اینجا رسید که علیرغم یک قرن تلاشى که استعمارگران در کشورهاى اسلامى کرده بودند که دین را به انزوا ببرند، این ‏مبناى فکرى در این کشور اسلامى، انقلاب عظیمى بر اساس اسلام بوجود آورد و کارى کرد که هیچ مکتبى، مکاتب چپ و ‏شبه چپ، نمى‏توانستند انجام دهند، ملّت را به صحنه کشاند اراده‏ها را تقویت کرد. شخصیت و هویّت اسلامى و انسانى را ‏در افراد زنده کرد، روح مجاهدت و مبارزه به آنان داد آرمانگرایى به آنان داد، از خمودى خارج کرد، کارى کرد که هیچ ‏یک از مکاتب مدّعى مبارزه و انقلاب و روشنفکرى و تجدید نظر در وضع جهانى غلط، به فکرشان خطور نمى ‏کرد که چنین ‏چیزى پیش بیاید.‏ ‏ بنابراین، اگر کسى بگوید که این مطلب جزء واضحات دین است، این درست است و همین طور است، هم در قرآن، هم ‏در سیره پیامبر و خلفاى پیامبر و سیره مسلمین و کلمات ائمه اطهار(علیهم السلام) این چنین است که دین جزء زندگى ‏انسانها است. اینطور نیست که دین اعتقاد و ارتباط قلبى را متصّدى بشود و زندگى و همه مجالات زندگى را بدست ‏روشهاى دیگر غیر از روش دین، روشهاى بشرى و طاغوتى و بر خاسته از انگیزه‏ هاى ظالمانه و مستکبرانه بسپارد، چنین ‏چیزى امکان ندارد. دین براى برقرارى عدالت و فضیلت است و ممکن نیست مجارى زندگى انسانها را بدست بى ‏عدالتى و ‏رذیلت‏پرورى بسپارد. بلى پس این امر واضحى است. لکن همین امر واضح را عدّه‏اى از آغاز جمهورى اسلامى تا امروز ‏بصورت متزاید انکار کرده‏ اند و مى‏کنند. درباره‏اش مى ‏گویند و مى‏ نویسند، در واقع آنان که امروز در کسوت روشنفکرى ‏چه به شکل روحانى روشنفکر و چه به شکل غیر روحانى روشنفکر، درباره جدایى دین از سیاست مى ‏نویسند و مى‏ گویند، ‏به قبل از صد سال پیش برگشته ‏اند، این برگشت به زمانى است که جوامع اسلامى در خواب غفلت بودند و هر موج فکرى ‏که از غرب مى‏ آمد بى قید و شرط آن را قبول مى ‏کردند. در مقابل این غفلت، شخصیتهاى فکرى، متفکّرین مذهبى امثال ‏سید جمال‏ها و حضرت امام، برخاسته و بااین فکر مبارزه کردند و همه افکار واقع بین را به این مطلب جذب کردند، حال ‏امروز این روشنفکرنماها به صد سال قبل برگشته ‏اند و حرفى را مى‏زنند که صد سال قبل از این غرب ‏زده‏ هاىِ مبهوت و ‏مستضعفِ فکرى و بى خبر از دین به تبعیت اروپایى ‏ها مى‏ گفتند و روشنفکران اسلامى آن را رد کردند، این در واقع یک ‏ارتجاع به صد سال قبل است.‏ ‏ اما به صرف اینکه این یک ارتجاع است، مى‏شود آن را رها کرد و مى‏شود در مقابل آن اقدامى نکرد؟ ابداع فکر غلط هم ‏ممکن است رایج شده و در دلها جایگزین شود و امروز هدف دشمنان اسلام همین است.‏ ‏ حوزه‏هاى علمى اساسى‏ترین کارى که امروز بر عهده دارند به طور جمعى و همینطور فضلا که توانایى بر این کار دارند ‏بصورت فردى، وظیفه‏شان تولید فکر است. تولید فکر اساسى، تبیین و تحکیم مبانى اسلامى، ایستادگى در مقابل شبهه‏هایى ‏که دشمنان حاکمیت اسلامى بر اذهان وارد مى‏کنند براى اینکه شاید بتوانند آن شکست سختى را که از اسلام خوردند، ‏جبران کنند؛ که البته نخواهند توانست. امروزه فکر حاکمیت اسلام بلکه حاکمیت مطلق دین در بعضى از قسمتهاى دنیا ‏آنچنان در دلها جا افتاده است، که حتى‏ غیر مسلمان‏ها هم مجذوب این فکر شده‏اند و در کشورهاى اسلامى هم که ‏روشنفکران و جوانان، روحانیون آگاه، دانشگاهیان متدیّن مجذوب این فکر شده‏اند دشمن نمى‏تواند کارى کند، لکن این وظیفه ‏بر دوش ما است، عده‏اى باید خود را آماده کنند. البته آمدن در این میدانها نیاز به مایه ‏هاى علمى دارد، احتیاج به قوام ‏فکرى دارد. این قوام فکرى را حوزه‏ها، تحصیلات دینى و فقهى و کلامى و فلسفى باید تأمین کنند این کارى است که در ‏درجه اول در حوزه‏ها باید باشد که عبارتست از تقویت بنیه علمى و این را نباید دست کم گرفت. طلاب جوان نباید فکر ‏کنند که ما چرا درس مى ‏خوانیم، برویم دنبال این کارها. خیر، دنبال این فکر رفتن بدون تقویت بنیه علمى، هیچ خدمتى ‏نمى‏کند، اگر غیر عالمانه کسى وارد این میدان شود به احتمال زیاد سودى نخواهد بخشید، زیان هم خواهد بخشید. پس ‏تقویت علمى لازم است، اما کار در این زمینه هم براى حوزه ‏ها لازم است، باید فکر اسلامى را تولید کنند، باید پاسخ دهند ‏به شبهاتى که هنوز مطرح نشده، ما نباید منتظر باشیم که شبهات را مطرح کنند، آنگاه بنا به جواب دادن بگذاریم.‏ ‏ باید افرادى این توانایى را داشته باشند که شبهات را قبل از ورود به حوزه‏هاى فکرى و ذهنى، جستجو کنند، آن را در ‏خاستگاههاى آن جستجو کنند، غالب شبهاتى که افرادى که خودشان را روشنفکر قلمداد مى ‏کنند، مطرح مى‏کنند، از آنها ‏نیست، اینها خاستگاه ‏هاى بیگانه و غربى دارد، جایش در مکاتب فلسفى و اجتماعى غرب است که گاه 50 یا 100 سال از ‏اعتبار آنها گذشته و کهنه شده ‏است اینها تازه آنها را بعنوان فکر نو مطرح مى‏ کنند. فضلاء ما باید خاستگاه شبهات را پیدا ‏کنند، خودشان را آماده و مجهز کنند، که قبل از ورود شبهه، ذهن‏ها را مصونیت ببخشند، این را ما قبلا مطرح کردیم و ‏عمل هم شد، بعضى رفتند و تحقیق کردند و خودشان را آماده کردند.‏ ‏ پس تحصیل مرتّب و منظّم و با تعطیلى کم و جهت‌دارکردن مباحث علمى به سمت نیازها بر عهده حوزه هاست. همه ‏نیازها هم رفع شبهه نیست، بعضى نیازها هست که در جامعه وجود دارد از ابواب معاملات گرفته تا باب قضاء، حدود و ‏قصاص، مسائل اقتصادى و مالى که اینها نقاط مجهولى دارد که باید توسط فضلاى روشن ‏بین، آگاه به زمان تبیین شود. فقه ‏ما، فقه بسیار قوى و غنى‌اى است، اما فقهاى قدیم ما منطقه عظیمى از زندگى مردم را تجربه نکرده‏اند چون حاکمیت ‏نداشته ‏اند. بخشهایى از زندگى مطرح شده و آنان هم با قوّت وارد شده‏اند. انصافاً فقهاى قوى‌الفکر و قوى‌الاستدلال والمنطق ‏داریم، چه از زمان‏هاى قبل و چه در زمانهاى نزدیک به خودمان. لکن بعضى مناطق مورد نیاز هست که فقه ما از کنار آن ‏عبور کرده است و به جزئیات آن وارد نشده است. اینها را باید فضلا وارد شوند و تحقیق کنند. امیدواریم خداوند متعال به همه ما و شما توفیق دهد که آنچه را وظیفه‏ مان است انجام دهیم.‏